عطرنان

 

 

نانوایی مثل همیشه  شلوغ نبود ،چهارنفردرصف بودند ،دوتاخانم  ،دوتا آقا ،

 خانم که جلوترایستاده بود میگفت : " این همه نانوایی تو محل ماست ،امافقط این نانوایی رادوست دارم ،هنوز باتنور های قدیمی نان میپزند ،وعطر نان هایشان عطر نان های قدیمی ست ،" 

خانم دومی  گفت : " برای من فرق نمیکند ،دیگر هیچ عطری برایم لذت بخش نیست ! حتی عطرنان !"

خانم اولی گفت : "چرا ؟!"  لذت زندگی به همین عطر نان هاست ! 

خانم دومی گفت : " وقتی فرزندآدم بابیماری لاعلاج دست وپنجه نرم کند دیگر هیچ عطری برایت لذت بخش نیست  ! "

94/11//30

گربه های ناقلا

دوتاگربه روی دیوارنشسته بودند وباهم حرف میزدند !

گربه سیاه گفت: بیاونامهربانی نکن ،دادوفریادهم راه نیانداز ،آرام باش وفرارنکن ،الان فصل جفت گیری ماست !

گربه حنایی  گفت : میومیومیو  حرف های خارجی میزنی ها! خجالت نمی کشی ؟! بچه آدمیزاد روببین! 

ازپشت پنجره داره مارونگاه میکنه !

گربه سیاه گفت: بابا این حرفهامال قدیم هاست ،الان بچه آدمیزادپیشرفت کرده ! توگوشی هاشون یه عالمه 

 فیلم دارند !  حتی فیلم جفت گیری !

گربه حنایی گفت : ازکجا میدانی ؟!

گربه سیاه گفت : خودم دیدم وقتی پسر صاحبم به گوشی اش  نگاه میکرد 

  گربه حنایی رویش رابرگرداند ورفت !

 

94/11/27

 

یاکریم ها

 

"یاکریم ها" بابغ بغو کردن داشتند به هم حرفهایی میزدند ! 

اولی گفت : واه واه  چقدر پررو !   ببین چه جوری دارد برسر پیرزنه دادوفریاد میزند ! 

دومی گفت : دلم برای پیرزنه سوخت ،دلخوشی اش  فقط دانه ریختن برای مابود ! 

"یاکریم " که خیلی تپل بود گفت : اگر مادرست دانه بخوریم واینورواونورنریزیم صدای همسایه پایینی

 درنمیومد که اینقدربه اون پیرزن بدوبیراه بگوید !

اولی گفت : حالا می مرد دانه هایی که ریخته شده بود رو جارومی کرد ،که اینقدربه آن  پیرزن فحش داد؟

دومی گفت : آره دیگه زنهای امروزی دست به سیاه وسفید نمیزنند !

سومی گفت : ای بابا آدمیزاد های امروزی فقط فکر خودشونند !

همینطور که داشتند حرف میزدن !  اولی گفت : اونجاروببینید !

پیرزن بیچاره نقش برزمین شده بود .

 

94/11/27

 

دیالوگ

 

 

 صدا از تلویزیون می‌‌آمد: "زن مثل دندان است وقتی کرم خورد باید  کشید و انداخت دور!" 

مرد قهقهه ای زد و گفت : "فیلم های قدیم فیلم هایشان فیلم بود ! " 

زن گفت : "یعنی من هم وقتی مریض شدم، باید بندازیم دور؟ "

مرد با دلخوری گفت: "تو هم که همه حرفها رابه خودت  میگیری ! " 

زن گفت: " اگر دندان   کرم خورد چی ؟! 

مرد تلویزیون را خاموش کرد

 

94/11/30

 

شعری از فروغ

من مثل دانش آموزی که درس هندسه اش را

  دیوانه وار دوست میدارد تنها هستم

  و فکر میکنم که باغچه را میشود به بیمارستان برد

  من فکر میکنم ...

 من فکر میکنم ......

 من فکر میکنم ...
 

 و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

  و ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی میشود
 
 
فروغ  فرخزاد

به یاد دوستان

مدتهاست  به وبلاگم سرنزده بودم  .دلم میخواد بنویسم ! از خیلی از دوستان بی خبربودم ! ابه وبلاگ دوستان

سر زدم چندنفری وبلاگشان  را بسته بودند شایدم آدرسشان راعوض کرده بودند .و بعضی هاهم مثل من

 

 وبلاگشان داشت خاک میخوردو بروز نشده بود . و چندرفیقی هم بروز بودند که  باگذاشتن گل و کامنت

 

همراهشان شدم .مشکلات و گرفتاریها یا شاید هم افزایش شبکه های اجتماعی باعث شدند

 

 

که دوستان وبلاگی از هم دور بمانند !امیدوارم هرجا هستید سلامت و خوش باشید !

 

 

آسمان

تاریکی نجوا کنان


 چادر می‌گستراند


 سکوت آرام آواز می‌خواند


 آسمان پر از ستاره بود


 ماه مملو از چهره‌ی تو


 و من خیره بر اینهمه زیبایی


 من غرق شده‌ام


              یکی مرا صدا زند

" یعقوب رستمی ثالث"

باران بود


باران بود
تو بودی و من
... گفتم بمان ...!
خیس می‌شوی نرو...!
چترت را باز کردی و رفتی
بعد ازسال‌ها
چشمانم هنوز خیس راه توست

"یعقوب رستمی ثالث"

سرنوشت

سرنوشتش بود کاریش نمیشه کرد! نمیدونم تاچه حد اعتقاددارید؟! امامن اعتقاد ندارم چون خودمون سرنوشت رو باتصمیمات غلط یادرستمون رقم میزنیم!متاسفانه هنگام تصمیم گیری اشتباهش نتونستم بهش کمک کنم یعنی نخواست قبول کنه که داره آینده خودشو تباه میکنه والان میگه سرنوشتم این بوده!

پروانه ها

پروانه ها را از آن رو دوست میدارم ،چرا که در عشق شمع ،از سوختن نمی هراسند.