سکوت اجباری
 
پيوندهای روزانه
 

 

صدای تلنگر بر شیشه اتاقم لحظه به لحظه بیشتر می شود. حیران و سرگردان شده ام! نمی دانم چه کسی بر شیشه می کوبد و از ترس هم نمی خواهم بدانم. تاریکی شب هم مانع از دیدن است. تنها هستم و بی تاب و بیقرار هم شده ام. یارای بلندشدن ندارم، گوشه ای کز کرده ام. به فکرم می رسد به شیرین پیام بدهم. ماجرا را طی پیام کوتاهی می نویسم و از او می خواهم بیاید پیشم، قدرت حرف زدن ندارم، یعنی می ترسم کسی که پشت پنجره است صدایم را بشنود و بیشتر آزارم بدهد! تا جواب پیامک بیاید، آرام و قرار ندارم. اشک می ریزم، ای کاش می توانستم فریاد بزنم و کمک بطلبم! بعد از ساعتی شیرین پیامک می زند. پشت در است. با ترس و لرز به طرف در می روم، شیرین خنده‌کنان با بچه گربه ای در بغل وارد می شود! می گوید: «دزد را گرفتم!» 

بچه گربه لای نرده های پنجره اتاقم گیر کرده بود و برای رهایی پنجه هایش را به شیشه می کشید!

[ شنبه هشتم آذر 1393 ] [ 9:4 ] [ یه آدم ساده ]
 

 

سفره را با دو بشقاب چینی گل سرخ و قاشق و چنگالهای سنگین و براق و سبزی و سالاد و ژله‌های رنگارنگ چیده بود و دو شمع در دو طرف میز گذاشته بود و با دو شاخه گل رز در گلدان کمرباریک بلورین وسط میز تزیین کرده بود، تا اولین دسپختش را در فضایی سرشار از عشق و آرامش با همسرش میل کند. 

همینکه زنگ در به صدا در آمد صدای قلبش از روی لباسهای تازه و اتوکشیده و عطرآگینش شنیده می شد. با رویی باز تا دم در به استقبال رفت و کیف و وسایلش را از دستش گرفت و کناری نهاد و خود را در آغوشش افکند و گفت: «می‌دانم خیلی خسته ای زود باش حاضر شو تا شام بخوریم.»

مرد با بی تفاوتی گفت: «چی درست کردی؟»

زن گفت: «هرچه سریعتر حاضر شوی، زودتر می فهمی که همان غذای مورد علاقه ات را پخته ام.» و برای کشیدن غذا به آشپزخانه رفت. 

مرد اولین قاشق غذا را که به دهان برد، فورا برگرداند و قاشق را به بشقاب کوبید و دو نیمش کرد. گفت: «مادرت فراموش کرده بود نمک در جهیزیه ات بگذارد؟» و گربه را دم حجله کشت.

[ پنجشنبه ششم آذر 1393 ] [ 20:23 ] [ یه آدم ساده ]
وقتی سه مسافر پشت پیاده شدندسنگینی نگاهش راحس کردم! پرسید:اهل کجایی؟ 

-تهران 

کجازندگی میکنی؟!

شهرستان شما! 

-چرا؟

-چی چرا؟

-اینکه اهل تهرانی اما شهرستان مازندگی میکنی؟ !

-علتش مهمه؟ !

-تنهازندگی میکنی؟ !

-نه! باهمسرم

سری تکان داد وگفت:عجب! 

هوای ماشین سنگین شده بود وشیشه راپایین کشیدم

-هوا سرده! اونوقت شماگرمته؟!

جوابی ندادم! 

-من بدترم! وضع خوبی ندارم! 

-من که حرفی نزدم! 

-همینطوری گفتم! خیلی گرفتارم! کمردردم عودکرده، این ماشين قراضه ام که هرروز یه خرج رودستم میزاره، جوابگوی شهریه کلاس زبان ونقاشی وکوفت وزهرماربچه هام هم بایدباشم، پول آب وبرق وگاز وتلفن وکرایه خونه وهزاردردومصیبت وگرفتاری. ..خسته ام ازخودم! ازروزگار! 

-روزگار همه همینه! 

-همه؟ !

-حداکثرمردم همین دردومصیبت رودارند هرکدوم بنوعی! 

-بهت نمیادحتی یکی از این مشکلات روداشته باشی! 

-خیلی خسته بودم. ..راننده همچنان حرف میزد! 

-پیاده میشم! 

-آبجی ببخشید زیاد حرف زدم

-وقتی پیاده شدم براننده گفتم اشکال نداره! همدردیم! 

.

[ پنجشنبه ششم آذر 1393 ] [ 20:21 ] [ یه آدم ساده ]
 

بعدازسالهاامروز توبازارمیوه وتره بارمحله مان دیدمش چقدرپیرشده بود باورم نمیشدملک خانم باشد! رفتم نزدیکش ایستادم وسلام کردم ، سرد جواب سلام مراداد وگفت بجانیاوردم! گفتم حق دارید روزگار سختی راگذرانده ام! دختر زری خانم که توکوچه صنوبر همسایه بودیم دوتاخواهردوقلو ها.یادتونه داشتم توحوض خانه مان خفه میشدم شوهرتان آمده بود دم حوض وضوبگیرد دیده بود یک پارچه روی حوض است؟! میاد پارچه رابردارد میبیند سنگین ست! اینطورکه مامانم میگفت تامراازآب بیرون میاورد کبودوشکمم باد کرده بود بیچاره علی آقا باهمان یک دست سالمش بدن نیمه جان مرابصورت برعکس بردوشش میگذارد وبدرمانگاه میبردوخلاصه ناجی من بوده! ملک خانم باآهی بلندگفت علی آقا مرد! خوب شدرفت! داغ بچه هایش به دلش نماند! خدادوستش داشت! چهارتابچه هایم، دوتایشان راکشتند!  یکیشان هم معتادشدوایست قلبی کرد، یکی دیگر هم بیماری قلبی داردخانه خوابیده من هم باحقوق شوهر خدابیامرزم زندگی خودم وپسرمریضم را میگذرانم! باخودم گفتم کاش علی آقا آن روز آن پارچه راازحوض بیرون نیاورده بود!

[ پنجشنبه ششم آذر 1393 ] [ 20:17 ] [ یه آدم ساده ]
 

کنارم روی نیمکت در راهرو نشسته است. جوان است و خوش بر و رو. با اندک آرایشی که بر چهره دارد. می‌گویم: «برای چه آمدی دادسرا؟»

می‌گوید: «برای پیگیری مزاحمتهای پیامکی.»

می‌گویم: «تنها آمدی؟»

می‌گوید: «نه با همسرم آمدم.» و مردی را که روبریمان به دیوار تکیه داده نشان می‌دهد.

می‌گویم: «معلوم است شوهر خوبی داری چون تو نسبت به او جوان مانده‌ای. او از بس زحمت کشیده پیر شده.»

با لبخندی نمکین می‌گوید: «نه سال از من بزرگ‌تر است.» 

صدایش می‌زنند. با شوهرش می‌رود پشت باجه. جوانک درون اتاقک شیشه‌ای می‌پرسد: «تو شاکی هستی یا پدرت؟»

برای او هم تکرار می‌کند که شوهرش است. با پرونده در دست کنارم می‌نشیند. اندکی رنگ پریده است. 

می‌گویم: «چی شد؟»

می‌گوید: «این بار دیگر اجازه نمی‌دهد آرایش کنم. دفعه قبل هم همه لوازمم را ریخته بود در سطل آشغال!»

[ پنجشنبه ششم آذر 1393 ] [ 20:8 ] [ یه آدم ساده ]
 

فکر می‌کرد اگر روزی مادرش از دنیا برود خاله‌اش که از چهار سالگی یتیم شده بود و در خانواده آنها بزرگ شده بود برایش مادری می‌کند و تا ابد در کنارش می‌ماند مثل مادرش! و همین باعث می‌شد که کمی آرام باشد. اما بعد از مدتها آن روز غم‌انگیز رسید و مادرش طی سالها بیماری به آرامش ابدی دست یافت. و دختر بیچاره برای همیشه تنها ماند! و خاله فقط بوی مادر را داشت!

[ چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393 ] [ 1:22 ] [ یه آدم ساده ]
 

 

 

 باران یکریز می بارید. و صدای شرشرش در برخورد با برگهای پاییزی به گوش می رسید و با سنگینی اش برگهای کم طاقت را رقصان در باد بر زمین می ریخت و سرمای دلچسبی را بر تن می نشاند. 

مسافر که در صندلی جلو ماشین نشسته بود عاشق باران بود اما از خستگی نمی توانست چشمش را باز نگه دارد. در حالت خواب و بیداری مسیر را طی کرد و در ترمینال پیاده شد. با اینکه دوست داشت قدم زنان در زیر باران مسیر را تا خانه اش طی کند اما بار سنگین را نمی توانست به دوش بکشد. خوشحال و خندان از تاکسی پیاده شد آرزوی خواب در روز بارانی با صدای شیروانی را داشت. اما قفل در آپارتمان استیجاری شکسته بود.

راننده تاکسی که وسایل مسافر را تا دم در آورده بود گفت: «خانم، قبل از واردشدن به پلیس خبر بده تا اگر سرقتی شده باشد در جریان قرار بگیرد.»

تا آمدن پلیس و قفل ساز و انجام وارسی و صورت جلسه و سایر تشریفات دو ساعتی گذشت. مسافر که از فرط خستگی کلافه شده بود، خواست استراحت کند اما در قفل نداشت و بسته نمی شد. او این خانه را اجاره کرده بود تا هروقت دلش گرفت سری به آنجا بزند و از هیاهوی کلانشهر دور باشد. با این وضعیت کارش دشوارتر شده بود. هوای سرد و بارانی، خانه بی درو پیکر، شهر غریب، بی کس و کار و بدون آشنا برای یک زن تنها، دشواریهای خودش را داشت. 

پلیس گفته بود دزدی کار فردی آشناست. کسی که به این خانه رفت و آمد داشته است. پلیس از اینکه چیزی دزدیده نشده بود این را گفته بود. اما کسی از وجود او در این خانه خبر نداشت جز پسر و عروسش. هرگز به ذهنش خطور نمی کرد که آنها چنین کاری کرده باشند. آرام و قرار نداشت. چرا باید کسی بیاید وارد خانه شود و تنها خانه را به هم بریزد؟ 

با خود می گفت: «اصلا امروز را خوب شروع نکردم. از اول صبح که از خانه بیرون آمدم دستم چنان درد گرفته بود که حتی جابه‌جایی کیف و ساک وسایل برایم سخت بود. راننده تاکسی تمام مسیر داخل شهر را از ناراحتی‌هایش گفت و من هم غصه خوردم و گریه کردم. خستگی ناشناخته جسم و جانم باعث شد تا تمام طول مسیر را بخوابم و مانع از تماشای زیبایی ها شوم. این هم از این به هم ریختگی و ناامنی در این شهر غریب.»

غرق خیالات بود که زن همسایه وارد شد. 

-سلام خانم، رسیدن بخیر. من همسایه دیوار به دیوار شما هستم. دیدم ماشین پلیس اینجاست، آمدم ببینم چی شده. چرا خانه ات اینطوری شده؟

-سلام. می بینی که! دزد آمده.

-ای وای! کی؟ پس، پلیس برای همین آمده بود.

-شما باید بدانید که کی آمده و چه کسانی آمده اند؟

-به قبله محمدی اگر خبر داشته باشم. من دیدم پلیس آمده، آمدم ببینم چی خبره.

...

-حالا از راه رسیدی خسته ای، بیا برویم منزل ما کمی استراحت کن. انشاء‌الله همه چی درست می شود.

-با این وضعیت که نمی توانم اینجا را ترک کنم. 

زن همسایه دوباره با سینی چای و کلوچه برگشت. گفت:

-لااقل ضعف دلت را بگیر.

-خیلی ممنون. راضی به زحمت نبودم.

-چه زحمتی خانم؟ وظیفه است. 

-گفتی اصلا متوجه نشدی؟

-به قبله محمدی خانم، هیچی ندیدم.  

-راستی اینجا قبله کدام طرف است؟

-نمی دانم.

[ چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393 ] [ 1:20 ] [ یه آدم ساده ]
این روزها چالش سطل یخ جای خود را به معرفی ده کتاب تاثیرگذار در زندگی مردمان داده است و به هر حال دوستانی هم به معرفی چنین کتابهایی پرداخته اند. کتابها همیشه در سینه و حافظه چال نمی شوند، بلکه متاسفانه گاهی در چمدانی کهنه جای می گیرند و در باغچه حیاط خانه قدیمی چال می شوند و بالاجبار بعضی ازآنها هم سوزانده می شوند! تا عنوانهایش هم مثل متنشان فراموش شوند. ومن غیرازکتابهای تاثیرگذارم دوستانی هم داشتم که اگرطی حوادث روزگارازهم جدانشده بودیم بمراتب تاثیرگذارترازکتابهایم بودند!

ظاهرا خاطرات بد بیشتر در ذهن اثر می گذارند و نقشی ماندگار برجا می نهند. چقدر دوستان شاداب و خندان و تر و تمیزم را از یاد برده ام اما غم سنگین دوستانی غمخوار را هنوز در سینه دارم:
از یادداشتهای دوره راهنمایی ام:
«امروز اکرم با برادرش دعوایش شده بود و برادرش دفتر حرفه و فن اش را پاره کرده بود! معصومه یواشکی گریه می کرد پدرش، مادرش را از خانه بیرون کرده! ملاحت از اینکه مادرش دو برادردوقلو برایش به دنیا آورده بود از شدت حسادت می گریست!»
از خاطرات دوره دبیرستانم:

«ستاره دختر یکی یکدانه و مغرور! و هواداریکی از گروههای سیاسی،که متاسفانه برای همیشه از دستش دادم! سیما در خانواه ای پرجمعیت و فقیر و پر از درد، زندگی می کرد اما هرچه از بزرگی و مهربانی اش بگویم کم گفته ام! کاش سیاست را بی خیال می شد و همیشه همراهم بود! گمش کردم! اما بسیار از او آموختم! مستانه ازخانواده ای مرفه اما جنگ زده که بر اثر اولین حمله موشکی عراق به اهواز کل زندگی شان را از دست داده بودند! همت و پشتکار و اراده بی همتای پدر و مادر و خودش درسی بزرگ به من دادند! که هیچگاه در برابر مشکلات تسلیم نشوم! و دوباره همه چیز را می توان از نو ساخت.»
درست است که می گویند انسان در دوره ای از زندگی بیشتر از همسالان یاد می گیرند تا از معلمان و پدران و مادران!وحتی کتابها!
ودرحال حاضرهم درهمین دنیای مجازی دوستانی دارم که در تغییررویه دراندیشه ونگاه ودیدگاهم به زندگی بی تاثیرنبوده اند. ممنونم دوستان خوبم
 
[ چهارشنبه دوم مهر 1393 ] [ 19:36 ] [ یه آدم ساده ]
غزاله مثل روزهای دیگه دیروقت بیدارشد و بازهم مانند روزهای قبل بدون سلام وخواب آلود وارد حال شد و روی کاناپه درازکشید و طبق معمول موبایلش رودردست گرفت و بدون اعتنا به اطرافش مشغول چرخ دردنیای نت شد! و مادرهمسرش هم مثل همیشه باخوشرویی ازش پرسید صبحانه بیارم?! ودختر مغرور بدون اعتنابه سوال زن همچنان مشغول نت گردی بود.مادر بدون اینکه این رفتارتکراری عروس روبدل بگیره مانند روزهای دیگه روی میز رو پراز میوه وتنقلات و ....کرد که بعدازساعتی غزاله شروع به خوردن خوراکی ها نمودوبدون تشکری وحرفی دوباره موبایلش رادردست گرفت .ساعت سه بود زنگ در بصدادرآمد همسرغزاله بود و تاوارد شد غزاله فریادزدمن دیگه تواین خونه نمیمونم وبدون خداحافظی رفت! کاش مادر بیچاره دلیلش را می فهمید!شاید هم محبت زیادی ....!

[ دوشنبه نهم تیر 1393 ] [ 2:59 ] [ یه آدم ساده ]
دیروز گریســـــــــــتم,

برای تمامی روزهایی که گرفتار, خسته و یا عصبانی بودم

برای تمامی روزها و تمامی نگرش هایم.

 

برای تمامی لحظاتی که سبب بی حرمتی, بی احترامی و جدایی از خودم شده و

موجب شده بود, انعکاس رفتار دیگران در من چنان باشد که, خود نیز همان رفتار را با خود داشته باشم.

دیروز برای تمام تلاش هایی که کرده بودم تا دیگران دوستم بدارند گریستم,

برای تمامی خواسته هایی که میسر نشد و

برای تمامی کارهایی که فقط بخاطر خشنودی اطرافیانم انجام دادم و بازتاب آن در خودم جز خلا روحی , درد جسمی و خستگی بی حد چیزی نبود.

دیروز گریستم

چـون گاهـــــــــــــــــی جز گریـــــــــــــــــه کاری نمـــــــــــــــــی توان کرد

دیروز گریستم به این خاطر که رنجیده بودم , به این خاطر که مرا رنجانده بودند و به این خاطر که من رنجور راهی نداشتم

جز اینکه در, دردی عمیق فرو روم

زمانی که در این درد فرو می روی, رنج تو را بیدار می کند

دیروز گریستم

بخاطر این که خیلی دیر شده بود و بخاطر این که وقتش رسیده بود

دیروز گریستم

به این خاطر که روحم به تمامی چیزهایی که نیاز بود بدانم, واقف بود

دیروز با تمامی روحم گریستم و او را راضی کردم

حال بسیار بدی داشتم

اما در میان گریه هایم احساس رهایی می کردم

چرا که

دیروز بخاطر همه چیز گریستم...!

 

 

[ شنبه دهم خرداد 1393 ] [ 18:50 ] [ یه آدم ساده ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ